- وسط یک مشت اراجیف گیر کرده ام، اراجیفی که یک لقمه نان شاید ازش دربیاید. یک جورهایی در بی خبری، بی حوصلگی، بی حالی. در حال کلنجار رفتن با اراجیف با گذشته هم چشم در چشم هستم. اوضاغ می توانست خیلی مرتب تر باشد اگر گذشته هر روز کنارم نمی نشست و روبرویم رژه نمی رفت. اما گذشته ول کن نیست، نه همه اش، بخش عذاب آورش. بخشی که همین امروز تکمیل شد و مشابهش از در آمد تو و زد توی چشمم و با ابرو سلامی کرد و با نیشخند پس زد. آن همه جذابیت را باید چه کنم که به زبان می آورد و می گوید کجا با این عجله؟ حالا بودی تا صبح. و من مانده ام در اندیشه این صبحی که هنوز نیامده و معلوم نیست کی بیاید.
- به راننده چیزی نگفتم، پشت تلفن گفته بود پهلویش درد می کند، گمانم نا نداشت و به همین خاطر کمی پایش را روی پدال گاز سنگین نمی کرد تا زودتر برسم. دیر شده بود و من در تحلیل جذابیتی بودم که می گفت بمان تا صبح. فکر می کردم آخرش چه می شود. واقعا چه می شود؟ مو سفید می کنیم و می رویم به خاک و یا در همین دوران از دست رفته دست و پا می زنیم و هی از دست می دهیم و افسوس می خوریم که آخ دیدی چه شد؟ باور کنید هیچ کدام ندیدیم. تازه کشف کرده اند که عقل هیچ ادم مار گزیده ای از هیچ ریسمان سیاه و سفیدی نمی ترسد، برعکس هر جانور دیگری. حالا هم این آخ ها و این چه شدها سر دلم مانده است. اما آخرش رسیدم، هرچند که هنوز صبح نشده بود.
- دوستی دارم که بیشتر از هر کس دیگر برایش احترام قائلم. برایم نوشته است که به جایی نمی رسی. هرچه گفته تاحالا، بالادستش نگفته ام، به خاطر همان احترام است. از حسرت و میوه رنج نوشته و از بیابانی که به این زودی ها در دسترس نیست. چهار ماه ننوشتم تا بفهمم چه می گوید. اما هنوز نفهمیدم. شاید پس از هشت سال هیچ کدام همدیگر را نمی شناسیم.
- دنیا تاریک شد و ما ماندیم و ماتم تاریکی که نوری نه سفید از آن بر ما می تابید، چه اینکه سفیدی، نشانه صلح است و اکنون وقت صلح نیست. پس نورش به قرمزی هم نمی زد که سرخ رنگ نفرت است و خون، رنگ ما دیگر بود. دیگر باید تازید بر این قوم بدکاره. مدت هاست در سرم این تازیدن. شاید جایی فراتر از این دیوارهای پر از جیوه و نور که گرفتارشان هستیم. باید دنبال فانوس بود... چه می گویم، هیچ گاه در زندگی آزادی خواه نبوده ام، بزدل تربیت شده ام، هرچند سرکشی می کنم، اما ترس و محافظه کاری تنها یادگار کودکی است که روزهای تاریکش را بیشنر در یاد دارم تا آفتاب سوزاننده اش.
- سپاه عشق در پی است/ شرار و شور کارساز با وی است... وطن، وطن، وطن، وطن/ تو سبز جاودان بمان