خر
ساعت ۸:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۱٥  

- داغ تنهایی را نمی توان فراموش کرد: «آخرین انسان زمین تنها در اتاقش نشسته بود که ناگهان در زدند.» این جمله را دو سه ماه پیش خواندم و از آن روز بیشتر از تنهایی می ترسم. اما تک و تنها نشسته ام در اتاقی تنگ و تاریک، با بوی تعفن و کثافتی که میان کاغذ و کیسه زباله، زبانه می کشد تا مغز سرم و من فکر می کنم آخرین انسان زمین چه فکری در کله اش بود که نرفت با یک خر هم بستر شود. چرا منتظر نشست تا توهم سراغش بیاید و فکر کند در زدند و او از تنهایی در آمده است؟ 

- همین دو هفته پیش آخرین انسان زمین را دیدم. به خانه پیرمردی رفتیم که 30 سال پیش یار غار مادرش بود و بعد از آن شنونده سکوت دیوارهای خانه پدری، تنهایی از سر و رویش می بارید، در تاریکی نیمه شب، در حیاط بزرگ خانه را که زدیم، بی درنگ در را گشود و خندید، انگار که همان موقع در انتظار موجود زنده ای بود. تنهایی از خانه اش می بارید. می گفتند زنی به بستر نداشته است. سالها پیش شنیده بودم که او تیماردار پیرزنان همسایه است، اما اکنون حتی پیرزنان هم با او نیستند. می گفت همه آنها یکی یکی مرده اند.

- داغ هم اگر باشد، بر پیشانی بخورد، شاید که ما هم آدم شدیم.

 


کلمات کلیدی: خر ،انسان ،تنها
 
ساعت ٢:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱٤  

غم دارم. خیلی، می خواهم با خدا بروم، خرجش یک فحش ناموسی است و گور پدری که به همه تان نثار می کنم. اما نمی شود. خدا هم جا ندارد، نه گوشه دلش و نه کنج جهنم. باور می کنی؟ از خدا هم جدا افتادیم. به خاطر یک نقطه که بالا و پایین می شود. سگ پدر!

حکایت آلزایمر ما، حکایت همان طوطی است که لوطی شد. هیچ وقت لوطی، طوطی گری را فراموش نمی کند، همیشه جلوی چشمش است. عذاب از این بدتر؟


کلمات کلیدی: خدا ،جدا ،لوطی
 
ساعت ٤:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱۳  

شنیدی بچه های ما 100 سال عمر می کنند؟ تف به این شانس..

 


کلمات کلیدی: زندگی ،تف
دنیا تاریک شد
ساعت ٤:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱۸  

 

- وسط یک مشت اراجیف گیر کرده ام، اراجیفی که یک لقمه نان شاید ازش دربیاید. یک جورهایی در بی خبری، بی حوصلگی، بی حالی. در حال کلنجار رفتن با اراجیف با گذشته هم چشم در چشم هستم. اوضاغ می توانست خیلی مرتب تر باشد اگر گذشته هر روز کنارم نمی نشست و روبرویم رژه نمی رفت. اما گذشته ول کن نیست، نه همه اش، بخش عذاب آورش. بخشی که همین امروز تکمیل شد و مشابهش از در آمد تو و زد توی چشمم و با ابرو سلامی کرد و با نیشخند پس زد. آن همه جذابیت را باید چه کنم که به زبان می آورد و می گوید کجا با این عجله؟ حالا بودی تا صبح. و من مانده ام در اندیشه این صبحی که هنوز نیامده و معلوم نیست کی بیاید.

- به راننده چیزی نگفتم، پشت تلفن گفته بود پهلویش درد می کند، گمانم نا نداشت و به همین خاطر کمی پایش را روی پدال گاز سنگین نمی کرد تا زودتر برسم. دیر شده بود و من در تحلیل جذابیتی بودم که می گفت بمان تا صبح. فکر می کردم آخرش چه می شود. واقعا چه می شود؟ مو سفید می کنیم و می رویم به خاک و یا در همین دوران از دست رفته دست و پا می زنیم و هی از دست می دهیم و افسوس می خوریم که آخ دیدی چه شد؟ باور کنید هیچ کدام ندیدیم. تازه کشف کرده اند که عقل هیچ ادم مار گزیده ای از هیچ ریسمان سیاه و سفیدی نمی ترسد، برعکس هر جانور دیگری. حالا هم این آخ ها و این چه شدها سر دلم مانده است. اما آخرش رسیدم، هرچند که هنوز صبح نشده بود.

- دوستی دارم که بیشتر از هر کس دیگر برایش احترام قائلم. برایم نوشته است که به جایی نمی رسی. هرچه گفته تاحالا، بالادستش نگفته ام، به خاطر همان احترام است. از حسرت و میوه رنج نوشته و از بیابانی که به این زودی ها در دسترس نیست. چهار ماه ننوشتم تا بفهمم چه می گوید. اما هنوز نفهمیدم. شاید پس از هشت سال هیچ کدام همدیگر را نمی شناسیم. 

- دنیا تاریک شد و ما ماندیم و ماتم تاریکی که نوری نه سفید از آن بر ما می تابید، چه اینکه سفیدی، نشانه صلح است و اکنون وقت صلح نیست. پس نورش به قرمزی هم نمی زد که سرخ رنگ نفرت است و خون، رنگ ما دیگر بود. دیگر باید تازید بر این قوم بدکاره. مدت هاست در سرم این تازیدن. شاید جایی فراتر از این دیوارهای پر از جیوه و نور که گرفتارشان هستیم. باید دنبال فانوس بود... چه می گویم، هیچ گاه در زندگی آزادی خواه نبوده ام، بزدل تربیت شده ام، هرچند سرکشی می کنم، اما ترس و محافظه کاری تنها یادگار کودکی است که روزهای تاریکش را بیشنر در یاد دارم تا آفتاب سوزاننده اش.

- سپاه عشق در پی است/ شرار و شور کارساز با وی است... وطن، وطن، وطن، وطن/ تو سبز جاودان بمان

 


کلمات کلیدی: وطن ،تاریک ،رنج ،جذابیت
روزگار رفته
ساعت ٤:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۳٠  

روزگار رفته سلامت...
روزگاری بود که پی در پی، می جنبیدم، به امید پروازی که سرابش را دیده بودم. در دوردست ها. آنقدر دور که خودم را نمی دیدم. آن روزگار دیگر نیست...

روزگار رفته سلامت...
خسته شدم، از هرچه سگ دو زدن بود، خسته شدم. الان را که نمی گویم، چهار سال پیش، شاید هم دیرتر. گمانم دیرتر، پنج سال. گرسنگی امانم را بریده بود. شکم نه، فکر، آدم، زندگی. همه چیز خالی بود. من بودم و یک خیال شبانه که چهار پنج کیلومتری مرا با خودش پیاده می برد. اما آن روزها هم رفتند، رفتند تا امروز دیوانه وار، گرسنگی را آه کشم؛ شکم نه، آدم، زندگی. 

روزگار رفته سلامت...
دیوانه شدم، دو سال بعد گفتند: وقتی آمدی، فکر کردیم دیوانه ای یا آدم فلانی... اما نمی دانستند هیچ نبودم. تا روز آخر هم برایشان داستان می ساختم. از آنهایی که دیده ام و دزیده ام. از چیزهایی که تخیل می کردم: من معتادم، من... من... من... هنوز هم فکر می کنند چه هیولای ساده ای هستم. خودشان گفتند. حسرت، حسرت، حسرت...

روزگار رفته سلامت...
حسرت را به پای پشیمانی نگذار، به حساب تجربه ای می نویسم که برایش جان داده ام تا حالا نورسیده هایی بی نشان، به ریشم بخندند...

روزگار رفته سلامت...
بالاخره یک روز به بیابان می زنم. به خاطر همه روزهایی که حسرتشان بر دلم مانده است و داغ شان تازه می شود؛ روز به روز. آن روز داغی بیشتر خواهم داشت...


کلمات کلیدی: حسرت ،روزگار ،سلامت
دیروز
ساعت ٢:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٩  

- دیروز، برای رفتن، دیر بود. امروز مانده ام تا دیروز شود و من بالاخره بروم. فقط مانده ام که هنوز هم هست تا من برسم؟ شاید امروز هم دیر باشد. پس من می مانم تا تو بیایی.

- عاقبت خب همین است که می بینی. خودم هم نمی دانم ایراد کار کجاست که دیوارها به من علاقه زیادی دارند. شاید از همان دیوار خانه پدربزرگ شروع شده است. کاه گلی بود. من دیوانه بوی خاک نم خورده، هستم. خود خاک را هم خیلی دوست دارم. هرچند که این سالها از ترس کوری، دستانم را ساعتی دو بار آبکشی می کنم. بگذریم.. به این نتیجه رسیده ام که مشکل از همان ذره اول است که کج بود. اما چه می شود کرد، نمی توانم برگردم به 30 سال عقب تا دو سه جای سرنوشت را تغییر دهم. 

- دیر شد، زندگی ام دیر شد، برای زندگی حالا دیگر خیلی دیر است. همیشه دیروز است، بی پایان.

- پول برای تابوت داری؟


کلمات کلیدی: زندگی ،خاک ،دیروز
خم شد، شکست
ساعت ٢:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٧  

- شبها خواب می بینیم که مرده ام. خواب که نیست، احساس مرگ می کنم. گمان می کنم این مرض جان آدمی دیگر است که خوابم را با مرگ پیوند می دهد. از آدم دیگر چشم غرض کرده ام. شاید به ناحق بوده است که حالا خواب و مرگ را برایم پیوند می دهد. شاید من را می خواهد به خودش پیوند دهد. اما تقصیر من نبود. دکتر همه چیز را به هم دوخت. مرد خدابیامرز. فکر می کنی جانش در بدن چند نفر است؟ 

- چشم چشم دو ابرو، دو ابروی کمونی...
. چشمم عفونت کرد. همه جا سفید بود. دکتر می گفت ممکن بود کور شوم. 
. آی چشمم، ببین سوراخ شده؟
. چی کشیدیم اون شب، یه زره خوابیدی و بعد با درد بیدار شدی.
. داشتم کور می شدم. 
. مدرسه که می رفتم، سرم را می گذاشتم روی کاغذ و می نوشتم. چشم هایم خم شد. خم شد تا حالا که زندگی همه اش خم است. خطوط درهم و برهمی که مثل یک دست نوشته من مفهومی است، خواندنی نیست. خم شد تا حالا که یکی از آنها مرد. من مانده ام و یک چشم نیمه جان که یادگاران پدربزرگ و مشق شب است. دکتر می خواهد آن یکی را هم بدوزد. پس من با چی ببینم؟

- ببین هیچ برفی نیامده است. اصلا هوا آفتابی شده است. آفتاب چه ربطی به زمستان دارد؟ من فهمیده ام که اصولا در این دنیا هیچ چیز به هیچ چیز ربطی ندارد. مثل همین امروز که اصلا به کسی ارتباط ندارد. حتی به من و تو که خیلی بی ارتباط بودیم.
. زندگی باید از یک جایی خم شود، بشکند که ارتباط پیدا کند. یک سال گذشت، امروز زندگی از یک جایی خم شد، شکست.
. پارسال چه برفی می آمد. یک هفته تعطیل شد. تا برف نیاید که مبارک نمی شود.
. بی خیال، سالگردت مبارک. 


 


کلمات کلیدی: زندگی ،چشم ،پیوند ،خم